همه چیز

چهارشنبه 27 بهمن‌ماه سال 1389

خداحافظ کودکی...

خداحافظ کودکی...

 

گذر از کودکی...

 

 

 

 

 

 

 

امروز آخرین روز از اولین دوره تحصیل زندگی‌ام بود... از روزی بود که پس از 13 سال رفت و آمد در "مدرسه" باید از آن خداحافظی می‌کردم... امروز آخرین روز از این قسمت زندگی و اولین روز از بقیه عمر من بود...

امروز آخرین روز از اولین دوره تحصیل زندگی‌ام بود... از روزی بود که پس از 13 سال رفت و آمد در "مدرسه" باید از آن خداحافظی می‌کردم... امروز آخرین روز از این قسمت زندگی و اولین روز از بقیه عمر من بود...

وقتی آخرین امتحان پیش‌دانشگاهیم را با خیال راحت طی کردم و برگه امتحانی را به مراقب اخمو که به دلیل پچ‌پچ‌های امروز من بدجوری باهام چپ افتاده بود تحویل دادم، ناخودآگاه دیگر این مدرسه را خانه خود نمی‌دانستم چون دیگر به آنجا تعلق نداشتم...

یک دفعه دیگر حال خودم را نفهمیدم و در طول مدت رسیدن به خانه فقط به این فکر می‌کردم... چیزی که شاید ذهن هیچ‌یک از هم سن و سال‌های مرا به خود مشغول نکرده است.گذر از کودکی.....

نفهمیدم چگونه گذشت، همچنان که هیچ یک از ما نمی‌فهمیم چگونه می‌گذرد اما همه می‌دانیم که دیر یا زود، سخت یا آسان، زیبا یا آسان می‌گذرد و می‌گذرد...

امروز آخرین روز از دورانی بود که وقتی در ابتدای سال تحصیلی قدم به آن گذاشتم می‌دانستم که برای موفق بودن در این دوران یک ساله باید گذاشت و گذشت... گذاشتم و گذشتم از عشق زندگی‌ام، موفقیت‌های کاری و در واقع چیزهای دوست‌داشتنی‌ام را گذاشتم و از آن گذشتم...

و به این مرکز وحشتناک قدم گذاشتم...

این مدرسه همان جایی بود که اول سال از قدم گذاشتن به آن می‌ترسیدم و از آن نفرت داشتم... همان جایی که از ترس اینکه نسبت به مدل موها یا نوع شلوار و پیراهن من یا چیزهایی که در قیافه و ظاهر در آن سرآمد بوده و در آن مایه ننگ خانواده و فامیل شناخته می‌شدم _ظاهری که در نوع خود بی‌نظیر و در بین بچه‌های محل واقعا سرآمد و فشن بود :D _ چه می‌گفتم؟ آهان، جایی که از ترس ایراد گرفتن به این تیپ و قیافه و فکر با گام‌های لرزان به آن قدم گذاشتم... جایی که می‌دانم یک هفته دیگر دلم برایش تنگ می‌شود، چرا دروغ بگویم... هم‌اکنون نیز دلم برایش تنگ شده است...

امروز آخرین روز از دوران متوسطه بود، دورانی که زندگی من در آن رقم خورد و می‌توانم بگویم شکست‌ها و موفقیت‌های آینده من به این دوران زیبا چشم دوخته‌اند، گذشته‌ای که گذشته و یاد و خاطرش برایم همچنان شیرین است...

امروز آخرین روز از تحصیل آموزش و پرورشی من بود، تحصیلی که روز 31 شهریور 1376 در کودکستان خرابه و پر خاک و خُل شهید چمران، که بعدها و با ساخت یک مدرسه لوکس و زیبا نامش را به استاد شهریار تغییر دادند، آغاز شد... با مربیان و معلمان و دبیران و اساتید مهربانم و نامهربانم...

همه آنها را به یاد دارم و دوران کودکی‌ام برایم همچون روز روشن است چون من از گذشته درس می‌گیرم و به آینده امید دارم و در زمان حال زندگی کردن تنها با امید به آینده و درس گرفتن و فراموش کردن بدی‌های گذشته امکان پذیر است...

نمی‌دانم چرا این‌ها را می‌نویسم اما مثل همیشه چون می‌خواهم می‌نویسم... می‌نویسم تا شاید چند سال دیگر وقتی به سنی رسیدم که دل‌تنگی‌هایم فقط در دردانه قلبم جایی داشت، با خواندن این خاطرات دل‌نشین اندکی از دل‌تنگی‌هایم کاسته شده و اگرچه عادت به گریه ندارم، مقداری اشک بریزم...

تمام شد... دوران مدرسه با همه زیبایی‌ها و زشتی‌هایش تمام شد...

کودکی... دورانی که به دلیل فقر اجتماعی و نه فقر خانوادگی تنها غم زندگیم کفش‌های (ِرِبرن‌های) نوی شب عید و آرزویم خرید لباس‌های نو بود تمام شد...

ابتدایی.... زمانی که شکستن نوک مداد غم زندگی‌ام بود و آن تراش رومیزی جدیدم که در بین همکلاسی‌ها، پزش را خیلی می‌دادم شاهکار آن دوران بود، دورانی که در سال آخر آن برای اولین بار در شهرمان جشن فارغ‌التحصیلی (!!!) کلاس پنجم ابتدایی را برگزار کردم و به قول پدرم نشان دادم که در آینده کسی می‌شوم، تمام شد...

راهنمایی... دورانی که با شیطنت‌های کودکانه مدرسه را دو هفته پیش از عید نوروز تعطیل می‌کردیم و با قدرت کودکانه‌ام معلمان را تحریم، دورانی که کلید اتاق شهردار را می‌گرفتم و در اتاقش دوربین مخفی کار می‌گذاشتم... دورانی که دوستان من مسئولان شهری _کسانی که اختلاف سنی آنها با من بسیار اندک و در حدود 30 سال بود_ بودند، و به این چیزها دلخوش بودم تمام شد..

دبیرستان.... وقتی که شکوفا شدم و خودم را پیدا کردم.... وقتی که... آنقدر خاطره دارم که زیادیم می‌شود... پس از گفتنش صرف نظر می‌کنم....آن هم تمام شد....

دارم پر حرفی می‌کنم و اگر کمی بیشتر بنویسم، انگشت‌هایم شروع به ناسزاگویی می‌کنند پس تمامش می‌کنم....

از سال آینده چه بخواهم و چه نخواهم قدم به محیطی می‌گذارم که گرگ‌های آن در صدد پاره کردن اندیشه‌ها و افکار من هستند و من خوب می‌دانم که چگونه در مقابل آن‌ها قدرت‌نمایی کنم...

دانشگاه، جایی که ورود آن سخت و خروجش سهل است... چه نام نازیبایی است این دانشگاه... جایی که دانش در آن گه‌گاهی خود نشان می‌دهد در حالیکه مدرسه جایی بود که علم و دانش در آن همیشگی بود...

شگفتا... کودکان و نوجوانان شهری و روستایی با عقل کودکانه خود می‌دانند که علم و دانش همیشگی رمز موفقیت است اما دکترها، مهندس‌ها و دانشجویان ما از دانش دائمی در رنج و عذابند و به دانشگاه می‌روند تا فقط "گاهی" دستی به درخت علم بزنند...

و از امروز دوران یک ماهه مطالعه برای کنکورم به طور جدی آغاز می‌شود... پس آنچه در توانم هست می‌گذارم تا حداقل به نیمی از آنچه لیاقتش را دارم برسم...